خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کُشد
دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کُشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کُشد
آنچنان شیرین و خوش در پای او جان می دهیم
کان ملک ما را به شهد و شیر و حلوا می کُشد
نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کُشد
شاید باور نکنی! اما مادرم می گفت حوالی ساعت هفت عصر ، زاده شده ام . همان ساعت همیشگی... همان ساعتی که دیشب ، آسمان بارید...
اصلا" حواست بود به باران بی هنگام دیشب؟ زیر باران که نرفتی؟ باران دیشب داغ بود و هر قطره اش می شد تاولی روی پوست و به اشاره ای می ترکید . اشاره ها هم که حوالی "بودن" های یکی و "نبودن" های دیگری ، بسیار تر از آنی هستند که بشود پشت چشمانی بی خیال پنهانشان کرد...
به گمانم باران از همان وقتی اختراع شد که کسی ، "یکی بود و یکی نبود" را نشاند به آغاز همه ی قصه ها . همان وقت ها بود که آسمان هم فهمید که این "نبودن" ها قرار است بشود خامه همه ی داستان ها و ترک خورد و ما -آدمیزادگان- نام باران را گذاشتیم روی بیقراری های آسمان ...
بگذریم از این حرف ها ! کاش دیشب زیر باران نرفته باشی...
پ.ن : باز باران ، بی ترانه....
حکما" امروز برای من باید فرق داشته باشد با بسیاری از روزها . ولی ندارد!
این را هم نه به حساب چرخ خوردن ناساز و ناکوک زمانه باید نوشت و نه به پای بخت شوم و بد اقبال آدمهایی که مسافرانی بی بازگشت دارند. فلسفه روزها، رفتن است و رسالت لحظه ها ، بازنگشتن... کاریشان هم قاعدتا" نباید باشد با اینکه آمدن تو ، روزی از این روزها را نشانه دار کرده و شماره ای از شماره های تقویم را تیک زده است...
اصلا" چه بهتر! وقتی روزها همه شکل همند و تفاوتها ، فقط در چند دقیقه ای ، عقب یا جلو افتادن موعد زار زدن برای خدایی موهوم ، خود را می نمایند...
آنوقت سالگشت آمدنت را دیگر نباید به جشن نشست به هنگامه ای که بودنت ، معنایی جز دست و پا زدنی بی حاصل ، در خلاء رفتن ها نمی یابد... باید فقط نشست به شمردن سالهای بی بهار در تاریخ زیستن آدمهایی که هرسال ، سیصد و شصت و پنج شب پی در پی را تجربه می کنند... و تاب آورد آدمهایی را که لبخند می زنند و میلادت را شادباش می گویند ، تا لبخند بزنی و تشکری حواله شان کنی ...
همین وقتهاست که آدمها ، تازه احساس می کنند حفره خالی دوری کسانی را که می دانند برای چنین روزی ، باید سوگواره نوشت ... وسوگواره می نویسند...
من ، از امروز ، بیست و شش سال است که دیر شده ام ....
پ.ن: راستی ! تو فکر می کنی آن کوچه ی همیشگی ، برای دلتنگی های ساعت هفت عصرش ، کسان دیگری را یافته باشد؟
... میان حرفهایش می پرم و پنجره ی بسته ای را نشانش می دهم . انگشتش را می گیرد به سمت فرشته ای ، گوشه پرتی از آسمان... کفش هایم را در می آورم و می نشینم زیر سایه دیواری در آستانه ی هبوط ... "تاب بیاور خبر ها را . هزار سال بعد را که از ما نگرفته اند" ...چراغ سبز می شود . رنگ چشمهایش... رنگ سبز همیشه معنی رفتن می دهد . مثل همان آخرین بار ، چشمهایش... انگشتهایم را می گیرم مقابل چشمهایش تا برایم بشمارد که هزار سال بعد، چند ساله ایم... می خندد . می خندم . بغض می کند . بغض می کنم . "یک دوست دارم ناگفته" را می نشاند مقابل همه ی حجم دیدنم . نمناک می شوم . لکنتم را مربوط می کنم به ناتوانایی واژه ها... سکوت می کنم . دستهای جوهریم را به رخم می کشد . دستهایم را لابلای خاطره ها پنهان می کنم . خنده ام را باور نمی کند . مثل خودم . "مواظب خودت باش" ... بوی رفتن می پیچد توی هوا . چراغ ها خاموش می شوند. سیاهی می دود به چشم هایم . سبزی چشمانش ، مرطوب می شود. استارت ماشین اینبار صدای قبرستان می دهد . کلاغ ها از روی درختان پنهان شده در سیاهی ، می پرند. صدای شکستن خودم را می شنوم و به رویم نمی آورم . "هیچ قطاری سوت رفتن نمی کشد. عجله ات برای چیست؟" . پاسخم را لرزش خفیف لب ها ، می دهد . چشمهایم را می بندم . عمیق ترین نفس عمرم را توی سینه حبس می کنم ... دستی تکان می دهد به جای خداحافظی تا بغضش را پنهان کرده باشد. ترک می خورم ... چراغ قرمز ماشین سیاه رنگ ، لابلای سیاهی ها گم می شود...فرشته ای دیگر توی آسمان نیست. کلاغ ها به من نزدیک می شوند...
پ.ن: چند روزی هنوز مانده تا سالگشت میلاد "دریغ"... عجله نکنید!
حالا دیگر نه تو تنهایی ، نه لابد "به یاد آوردن" ها دیگر می شوند "سوگواره" و نه انگار هیچ خاطره ای و هیچ خراشی ...
در زندگی آدمها ، درد ، هر دم به نشانه ای ، تبلوری می یابد و می نشیند به مسخ لحظه ها و انگار قرار است بی خبری ، خود تبلور مستمر درد باشد و بی تابی را حقنه کند به دنیای آدمهای ساخته شده برای خبر!
سفیدی کاغذها ولی این روزها ، پر از خبرند و کلمه . پس چه گریز اگر صفحه ها سفید می مانند و کلمه ها ، منتقل نمی شوند. درد اصلا" جای دیگریست . آنجا که جایی در ماضی روزگاران سرخوشی ، مستقبل درد ، تحمیل شد به بی قراری های مسکوت و ناگفته و آدم ها را شاعر کرد...
فاصله ، معنای مهیبی دارد. مثلا همان هفت رقم ساده همیشگی ، وقتی بیتابی سرانگشتان تفتیده از بی کسی ، به لمس دکمه ها آشنا نمی شوند و تو ، ولی ادامه پیدا می کنی در روزگار تنهایی این سوی سیگنال ها...
اصلا" بگذار سپیدی کاغذها ، خود بشوند نشانه ای از آرزوهای زنده به گور شده مان . تا بشود جایی ، در آینده ی سیاه بی همی هایمان ، صفحه ی سپیدی را گشود و همه ناگفته های روزگار بی کسی را در آن دید و بغض کرد. سالها که بگذرند ، همین سپیدی بی غل و غش ، می شود معنایی از همه آنچه که در زمانه ی تنهایی ، بر ما گذشت...
فقط کاش سوالم را بی جواب نمی گذاشتی ....
گفتي : سالهاي سرسبزي ِ صنوبر را،
فداي فصل ِ سرد ِ فاصله مان نكن!
من سكوت كردم!
گفتي : يك پلك نزده،
پرنده ي پندارم
از بام ِ خيال تو خواهد پريد!
من سكوت كردم!
گفتي : هيچ ستاره اي،
دستاويز ِ تو در اين سقوط ِ بي سرانجامم
نخواهد شد!
من سكوت كردم!
گفتي: دوري ِ دستها و همكناري ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سكوت كردم!
گفتي : قول مي دهم هر از گاهي،
چراغ ِ ياد ِ تو را در كوچه ي بي چنار و چلچله
روشن كنم!
من سكوت كردم!
سكوت كردم ، اما
ديگر نگو كه هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوي صراحت ِ سيم و ستاره نشنيدي!
"یغما گلرویی"
پ.ن: می آیی برگردیم ؟ به خدا پای همه چیز این برگشتن خواهم ایستاد. پای همه چیزش...
پ.ن ۲: بدینوسیله گواهی می کنم که این پی نوشت قبلی را در سلامت کامل عقلی و روانی نوشته ام.
امضاء
تابستان که شروع می شود ، گرمای لزج ظهرهای توی ماشین آفتاب خورده ی پر از خط و خش تیره رنگ ، کلافه ام می کند . آنقدر که حتی حال نداشته باشی جلوی آبمیوه فروشی کثیف نبش ... ، نیش ترمزی بزنی و لاابالی بودنت را بهانه کنی برای سر کشیدن آب طالبی آلوده ی مگس دیده ی لیوانی نمی دانم چند...
کلافگی ام ، این روزها شاید هم نشانی سر راست تری داشته باشد. مثلا" این که کلاهت را قاضی کنی و بنشینی به محاکمه ی خودت و حکم صادر کنی . همین حکم - که گاه می شود تلخی رفتن و گاه حسرت نبودن - بی تابت می کند و آنوقت شکستن شیشه ها و فریاد کردن نفرت ها و انداختن آب دهان روی وابستگی ها ، حاصلی نخواهد داشت جز پوست پاره شده دست و چند لکه سرخ رنگ روی آستینی مرطوب و تمام کردن پاکتی ... و آخر همه هم ، گریه ای رسوا کنار کوچه ای آشنا نزدیک پنجره ای خاموش...
گوشی موبایلم ، زنگ مادرانه ای ندارد این روزها ، تا بشود توی تاریکی نیمه شبی ، دلواپسی ها را برای صاحب رازی مشترک ، به واگویه نشست و سبک شد. آنقدر سبک که بشود ارتفاع را از نو تعریف کرد...
پیشه ات هم اگر کشیدن منت واژه ها باشد ، بالاخره جایی ، بغض ، می رساندت به صفحه آخر دفتر . دفتر های خط دار پر از دلتنگی ، سر انجامی جز ختمت نخواهند داشت . حالا گیرم سماجت تو ، چند برگی هم افزون کند بر سیاهه مکتوب و مستور بی تابی ها . دفتر های نمی دانم چند برگ پر از غروب و بی بهار ، روزگاری تمام خواهند شد و تو می مانی و دلتنگی هایی که برایشان کلمه نداری... و می مانی با دفتری بسته و چشمانی باز - دوخته شده بر خیالی - و موهایی - کم کم - سپید و بی قراری هایی رو به تزاید و ... تنهایی ...
بوی خداحافظی می دهم . اما یادم داده اند رفتن بی صدا و کلمه را . تا بالاخره از خواب بر خیزی و ببینی انگار تا اکنون را در خواب ، زیسته ای و ناگهان در میانه کتاب زیستن کسی بیگانه ، از خواب پریده ای و یادت نیاید هیچ خاطره ای جز رویاهایی که در بیداری تعبیری ندارند...
بوی خداحافظی را انگار نمی شود با بوی هیچ عطری ، پنهان کرد...
..
.
۲و۳و۴ اسفند
.......![]()
خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟